برگرفته از تارنمای شاهنامه و ایران
نوشته: قاسم طالب‌زاده

سـاز و آواز در شاهنامه نام نوشتاری از هنرمند ارزنده و سرپرست پيشين کارگاه موسيقی ايران، قاسم طالب زاده است ک در سال 2000 ترسايی برای نخستين بار در دو دفتر (شماره ی 1 و 2) ،"بامدادان، دفتر تاريخ و فرهنگ ايران"، که در کشور سوئد و با کوشش مازيار قويدل به چاپ رسيدند در دسترس دوستداران فر و فرهنگِ پشته ی ايران گذاشته شد و در پی آن و در سال 2004 و برای بار دوم در همين تارنمای "شاهنامه و ايران"،از آن پس تارنماها و رسانه های فراوانی از اين کار ارزنده بهره گرفته اند و می گيرند.    

 

Image
 
 بخش 1: خنيا يا موسيقی در دوره ی ساسانيان
بهرام برای سرگرم کردنِ مردم ده هزار لولی را از هند به ايران آورد تا مردم پس از رهايی از کار روزانه، بتوانند به شادی بپردازند. فردوسی در اين زمينه می‌نويسد:

موسيقی در دوره ساسانيان




يکی از شکوهمندترين دوره‌های تاريخ موسيقی ايران باستان، موسيقی دوره ساسانی است. به راستی می‌توان گفت آنچه که در موسيقی کنونیِ ما ايرانيان برجای مانده است، بازمانده هنر " باربد" ها و "سرکش"‌ها و خواستگاهِ هنرپرور آن زمان می باشد.
پايه ‌ريزی هنرها و به ويژه موسيقی ـ يا خنياـ بطوری که‌از کتابهای دوران پس از اسلام بر می‌آيد، به اندازه‌ای پر بار و بنيادين بوده‌است که تا چهارسدسال پس از يورش اعراب و سپری شدن دوره ساسانی نيز، فرهنگ آن برجای مانده بود و آوازهای خنياگران گذشته، سينه به سينه نقل و انگيزه ای برای برجای ماندنِ گنجينه‌های شعر، ادب و موسيقی برای زمان‌های آينده و آيندگان گرديد.
به گونه ای که از کتاب‌های نويسندگان خارجی و به ويژه عرب زبانان بر می‌آيد. هنرِ خنيا يا موسيقی در نزدِ پادشاهانِ ساسانی از ارزش بسيار زيادی برخوردار بوده‌است.
مسعودی در کتابِ "مروج‌الذهب" می‌نويسد که خنياگران دربار شاهپورِ اول که از بهترين و زبردست‌ترين نوازندگانِ زمان بشمار می‌رفتند، در جایِ ويژه ای که برایِ آنان برگزيده شده‌بود به نوازندگی می ‌پرداختند. نامبرده همچنين می‌افزايد، هنگامی که اردشيـرِ بابکان نخستين پادشاه ساسانی، درباريان و سرانِ لشگری و کشوری را که هر يک از مقام ويژه‌ای نيز برخوردار بودند به بارگاه می‌پذيرفت، دستور می‌داد تا خنياگران نيز که در رده ی برگزيدگان او در دربار به شمار می‌رفتند در دربار و در کنارِ ديگر ميهمانان جای گيرند.

در زمان اردشير، ارزش موسيقيدان دوچندان بود. او افزون بر پشتيبانيش از موسيقی و موسيقی دانان، خود نوازند بود و تنبور می‌نواخت. در اين باره و در کتابِ "کارنامه اردشير بابکان"، آمده‌است:
"روزی اردشيرِ جوان به ستورگاه نشسته و تنبور می‌نواخت، کنيزکی او را ديد و بر او عاشق شد."
در رساله ديگر بنامِ "خسرو گواتان‌وريدک"، يا خسرو قبادان وريدک، آمده است که انوشيروان در باره خنياگری از "ريدک" پرسشهايی می‌کند و "ريدک" در پاسخ انوشيروان اشاره به سازهای گوناگون مانندِ تنبور، بربط و نای می‌کند. انوشيروان می‌گويد:
"از همه بهتر چنگ سـرای است که کنيزکی در شبستان با آوایِ تيز چنگ آوازی را همراهی کند."

موسيقی‌دانان در نزد مانويان ‌و ‌مزدکيان از ارزشِ‌والايی برخوردار بودند و موسيقی يکی ازچهار پايه ی بنيادين باور ِ مانی به شمار می‌رفته است.
مسعودی درباره چگونگی بارعام دادن و نشست‌های پادشاهان ساسانی می‌نويسد:
"هنگامی که پادشاه به طرب می‌نشست، نديم‌ها هرکدام در مکان خود جای می‌گرفتند و ساکت و بی‌حرکت می‌ماندند. آنگاه پرده ‌دار متوجه حضار می‌شد و خوانندگان را می‌گفت که فلان آواز را بخوانند و يا بهمان سخن را بگويند و يا مطربان فلان پرده و فلان راه از راه‌های موسيقی را بنوازبد."
نامبرده در باره جشن‌های خسرو انوشيروان می‌گويد:
"نگهبان پرده، که تختِ شاه در پس آن قرار دارد، خدمتگزار عالی‌رتبه‌ای‌است و خرم‌باش نام دارد. هنگامی که شاه درباريان خودر را بار می‌داد، خرم‌باش به يکی از گماشتگان امر می کرد بر بالای ساختمان رود و با صدايی که به گوش همگان برسد، فرياد برمی‌‌آورد که گفتار خود را بسنجيد زيرا امروز شما در حضور پادشاه هستيد".
همين روايت از زبانِ "آرتور کريستن‌سن" بدين شکل آمده‌است که:
"پادشاهان ساسانی هميشه از نديمانی که در دربار حضور دارند بيست زرع دورتر می‌نشستند و در فاصله ده زرعی، پرده‌ای می‌آويختند و پرده‌داریِ شاه با شخصی از ابناء اساوره بود(سيران)، موسوم به "خرم‌باش". کار خرم‌باش اين بود که مردی را امر می‌داد تا بر بلندترين نقطه بارگاه برود. مرد‌به مکان ‌معين بالا‌می‌رفت و‌با صدای بلند و خوش که همه حضار بشنوند می‌گفت:
"ای‌زبان، سرِ صاحبت را حفظ کن که اينک هم‌نشين پادشاهی."

فردوسی درباره ی بزم ِ انوشيروان با دختر خاقانِ چين می‌گويد:

"همه يالِ اسبان پر از مشگ و می
شـِکر با دِرَم ريختـه زيـرِ پی
ز بس ناله‌‌یِ نای و چنگ رُبـاب
نَبُـد ‌بر ‌زمين جایِ ‌آرام ‌و ‌خواب"


از سازهايی که ايرانيان در هنگام شادمانی و جشن‌های خود به کار می‌بردند می توان از، چنگ و‌نی، دف، دايره، بربط، زنگوله، دايره زنگی، کمانچه، سورنا، رباب، نبيد را می‌توان نام برد.
فردوسی در شاهنامه، بيشتر از چنگ و نی، دف، رباب، نبيد، ورود و عود ياد ‌کرده است.
فردوسی در داستان بيژن و منيژه می‌آورد:
"در آن خانه سيصد پَـرستنـده بود
همـه با رباب و نبيـد و سـرود"
و هنگاميکه رستم برای آوردنِ کيقباد به البـرز کوه می‌رود، اينچنين می‌نويسد:

 

"بــرآمد خـروش از دلِ (زير‌و‌بم)
فـراوان شده شـادی، انـدوه کم
نشستنـد خـوبـان ِ بَـربط نـواز
يکی عـود‌سوز و يکی عـود‌ساز
سـراينده‌ای اين غـزل ساز کرد
دف و چنگ و نی را هماواز کرد
که امـروز روزيست با فَـر و داد
که رستـم نشسته‌‌است با کي قبـاد
ز ابـريشم و چنـگ آوای رود
سـراينده اين بيت‌ها می‌ســرود"



اگر فردوسی از زير و بم سخن می‌گويد منظور دو‌سيم "زير" و "بم" تنبورهای اوليه است که يک سيم آوای ِ "زير" و سيمِ ديگر آوایِ بم" داشته‌اند ولی در زمان‌های پس از آن تنبور، دارای سيم‌های بيشتری شد.
فردوسی از سويی می‌نماياند عودسازان که همان بربط‌ سازان بودند،‌ نوازندگانی زبردست نيز بوده‌اند. از سويی يادآور می‌شود که سيم‌های چنگ از جنسِ ابريشم بوده‌است و آن‌را "وتر" نيز می‌ناميده‌اند.
بهرامِ گور از پادشاهانی بود که به موسيقی و خنياگری و خنياگران ارزش والايی بخشيد و مقام و مرتبه آنان را چندين برابر گذشته بالا برد. حمداله مستوفی می‌نويسد:
"در زمانِ بهرام گور کار مطربان بالا گرفت، چنانچه مطربی به روزی سد ‌دِرم قانع نمی‌شد."

در زمانِ اين پادشاه، مردم از آسايش کافی برخوردار بودند چون به دستور او مردم بايد نيمی از روز را کار و نيمِ ديگر را به شادی بگذرانند.
بهرامِ گور ‌همچنين دستور داد تا نگهبانان رسيدگی‌کنند که ‌مردم در تنگدستی زندگی نکنند. مشهور است که در زمانِ پادشاهیِ او هيچکس در سختی زندگی نمی‌کرد. فردوسی در اين‌باره می‌نويسد:

"که آزاد بينيــم رویِ زميــن
بهـر جای پيوسته شـد آفـرين
مگـر مـرد درويش کز شهريار
ننـالد همـی از بـدِ روزگـار
که چون می گسارد توانگر همی
به سر بر ز گل دارد افسر همی
به آواز رامشگـران می خورند 




چو ما مردمان را به کس نشمرند"

 

"به نزديکِ شَنگل فرستاد کس
چنين گفت کای شاه فريادرس
از آن لوليان برگزين ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
که استـاد بر زخم دستان بود
وز آواز او رامـشِ ِ جان بود


چو نامه به‌نزديکِ شَنگل رسيد
سرِ فخر بر چرخِ کيوان کشيد
هم آنگاه شَنگل گزين کرد زود
ز لوری کجا شاه فرموده بود"